![]() |
موج بزن در یا باش |
نویسندگان وبلاگ نیکو حسینی
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
دریا باش
lov
باران الهام بخش
در یای مرام
تداعی مسیح
!وبدانیم اگرکرم نبودبعضی ها چیزی کم داشتن
گلیمچه
دیگری در من
تنها بهانهاشک من
توهم بیاهم پیاله ماباش!ماکه رفته از یادیم
اهو
بلواراحساس
اولين وبزرگترين ديوونه خونه اينترنتي
برترين هاي پرشين بلاگ
لاشه ي سايه ام را يك جسد دزديد
بارون بهار
اي دل عمديده حالت به شوددل بدمكن وين سرشوريده بازا
bitopucham
اواي رها
نمازخانه
خنده های حباب در باران
گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
حریم من
بدرخش ای الماس خوش تراش
روزها
يی
عکس
وبلاگه عشقم سحر
ارامش سکوت
سرگرمی
ازهر دری سخنی
... پسربارون
دركنار تو
<<(( تمبرهاي جهان))>>
عموداوود
غریبه اشنا
نفرین به جهان که غمش قسمت ماشد
کدخدا
سیب ابی
عشق عطیه برتر
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
وقتی صدای پدرم را از پشت تلفن میشنوم انگار زمان می ایسته .احساس میکنم از همان روزی که بی رحمانه چمدانم را بستم و از میان دود اسفند از در خانه بیرون اَمدم.او پای تلفن بی هیچ حرکتی نشسته.تا که من حوصله کنم و سلامی خدمتش عرض کنم.چرا هر بار هر دومون میخواهیم به هم نشون بدیم که همه چیز خوبه؟ و بعد از رفتن من اَب از اَب تکون نخورده ؟ ولی هم من و هم او خوب میدونیم که دلامون از جا کنده شد. و این گناه من بود.یادم میاد وقتی کوچیک بودم باید صدتا بهانه میاورد تا از دست من خلاص بشه و بتونه بره سرکارش . ولی اون روز تویه فرودگاه وقتی که داشتم میر فتم پی زندگیم. او با وقار و اَرامش من رو در اَغوشش گرفت پیشونیم رو بوسید و من رو به خدا سپرد.من سعی میکردم نگاهش نکم تا از دست التماس چشماش خلاص بشم .او با نگا هش داشت میگفت .کمی اَهسته دختر .کمی اَهسته تر فرزند کمی اَهسته تر رد. شو کمی اَهسته تر بد شو.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٩ - نیکو حسینی
خدا حافظ ای شهری که کوچه هایت فقط راه را برایم دورتر میکرد.دلم برای صدای مرغان دریایی ات که برسر سیرکردن شکمشان چرتت را پاره میکنند تنگ میشود.دلم برای این گوشه فقط این گوشه از چهره ات که پنجرهٔ خانهام دستانش به سویت باز میکند تنگ میشود.آهههه از خانهام گفتم. خانهام در تکهای از وجود تو بود من بودمو این شمارهٔ ۷۸.دلم تنگ میشود برای همسایه روبه رویم که هرگز نفهمیدم از آرزوهایش میگوید یا از خاطرات کپک زدهٔ هشتاد ساله اش.اومرا فیرزو صدا میزد بیاد زن ایرانی که سی سال پیش به همراه دختر و همسرش به این شهر آمده بودند. دلم برای اسمم فیروزه تنگ میشود.دلم برای نگهبانهای ساختمان که لباس کار شان،تاتوی دستشان و گوشواره گوششان مثل هم بود تنگ میشود.چه صبورانه به انگلیسیه پس و پیش من که در مورد سیاست و نفت و جنگ ایرانی عراق یک چیزایی بلغور میکردم گوش میدادند.دلم برای کلیسای سوختهٔ مرکز شهر که توافش از واجبات خودرو های در حال تردد است تنگ میشود و با هر بار دیدنش لبخند میزدم که تو هم تختجمشید این شهری .شهری که اندازهٔ اندازه بودی من رفتم و قول میدهم دلتنگت بمانم.ولی یادت باشد که مردمانت زیادی نگاهم کردند
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٩ - نیکو حسینی
نمیدونم چرا یک دفعه دلم خواست یه چیزی بنویسم
. البته معمولا دلم خیلی چیزا میخواد ولی من هم معمولا محل سگشم نمیزارم
. نمیدونمم علتش چیه ها. بیچاره دله خوبی هم هست. مثلا بعضی وقتها دوست داره با هم برین بیرون واسه خودمون صفا کنیم یه بستنی ,کافی چیزی بخوربم ولی من اصلا بروی خودمم نمیارم که این دل بد بخت چی میخواد .بعضی وقتا البته فقط بعضی وقتا هم دوست داره سر کلاس زبان نره
.ولی طفلکی اصلا جرات نداره حتی فکرش رو هم بکنه برای این که خوب میدونه با غرهام گوشت تنش رو اب میکنم.حالا شاید فردا پسفردا دستش رو گرفتم رفتم یه گوشه ای باهاش خلوت کنم ببینم چی میگه
همه گویند گل بی عیب خداست. و تو فکر میکنی که خدایی
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸ - نیکو حسینی
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.این چه عشقیست میانه من و تو بجزع معطلی.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸ - نیکو حسینی
امروز هم تا دلم بخواد با ادمهای واقعیه خفته در خیاله ناخامم جنگیدم.خوب که خالی شدم از انفجار. دست وصورتم رو شستم ونقاب لبخند رو به صورت زدم. اخه من عادت نکردم که بلند بلند فکر کنم. شاید تلخیه افکارم شیرینیه زندگی رود در خاطردیگران زهر کنه.ولی این همه تلخک تو دنیایه وا قعیه زندگیم چه میکنند ؟
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۸ - نیکو حسینی
به بلندای قامت کوتاه تر از سروم تشنه دستان سرشار از عشقم. اَن زمان که باد در موهای بید مجنون می چرخد.با خود میگویم که چه خوشبخت است این درخت که دست مهربان باد اورا به سماع میبرد . ومن با حسرت به اوج رفتن بید مجنون را نظاره میکنم.وبا خود میگویم ای کاش در زمانی زودتر کسی میبود به فریا د تمنای دل عاشقم دل می داد.و به احترا مش فقط سکوت میکرد.ودر اوج خلوت بی خبری رها نمی ماندم . وفقط سو سوی چراغی برای یافتن راه مرابس بود .وچه دلگیرم از دستانه مهربان کم اندیش که هرگز رهایم نکردند ومرا دست به دست در طول سالها به عرض کشاندند
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۸ - نیکو حسینی
شبی غمگین شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندونست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٧ - نیکو حسینی
خیلی احتیاج به دعای دوستان دارم
ممنونم از لطف همه
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٧ - نیکو حسینی
خدمت دوستانم عرض کنم که من ایران نیستن وحالا در انگلستانم ودلتنگترین ادم دنیا ودلم برای دوستام خونوادم پدر مادرم مادرم مادرم تنگه . امروز داشتم با خودم فکر میکردم کاشکیی بیام ایران شاید من به راستی مرد این راه نبودم نمی دونم واقعأ خدا چه درسی می خواد به من بده البته میدونم اشتباهاتم خیلی بوده ودر حق یکی که خیلی هم نسبت بهش ارادت دارم بد کردم البته اون انقدر ادم بزرگیه که با وجود اینکه به سرعت خطای من روفهمید اصلأ به روی من نیاورد ومن انقدر از روش شرمندم که حتی روی روبه رو شدن رو هم باهاش نداشتم ولی فقط این رو میخوام براش بنویسم ومیدونم که میخونه من رو حلال کن خیلی به من لطف داشتی وخیلی به من درس دادی من هرگز بزرگی ومعرفت شمارو فراموش نمی کنم میدونم که ازم ناراحتید این رو از خوابهایی که میبینم میفهمم ولی خوب دیگه ادمهای بی معرفتی مثل من باید باشن که خوبی وبزرگیه شما مشخص بشه
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - نیکو حسینی